يسنا جانيسنا جان، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
پارسا خانپارسا خان، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

روزهای بی تکرار داشتن یک فرشته ناز

تولد 2 سالگی

سالهای عمرم خوب و بد و زشت و زیبا،شادمان؛غمگین و امیدوار و حسرت بار گذشتند ... اما این سال از هر روز که می گذشت  می ترسیدم از اینکه بزرگ شوی ؛ از اینکه از آغوشم بزرگتر شوی ... به ثانیه ها التماس می کردم آهسته تر همدیگر را دنبال کنند اما گذشت ... زود هم گذشت ... خیلی زود ... آنقدر که من مادر یک دختر 2 ساله شدم ... دختری که می پرستمش اگر شرک نباشد و نفس می کشم تمام هوایی که تنفس  می کند را . برایش هزاران هزار آرزو دارم حتی بیشتر از خودم ...    پرنسسم امروز سالروز میلاد توست و من هنوز همچون سال گذشته در حیرتم از داشتنت ...در کنار تمام داشته هایم تنها تو  دلیل کافی خوشبختی ام هستی . شیرین من ن...
20 آذر 1395

از شیر گرفتن ...

سلام یسنا خانوم مامان ... سلام دخمل نازم ... این پست یه مطلب مهم و در بر داره و اونم از شیر گرفتن شما گل دختری هست ... خودم تصمیم داشتم بعد از تولد 2 سالگیت که کارم کمتر بشه از شیر بگیرمت چون حدس می زدم از اونجایی که خیلی خیلی  وابسته به شیر هستی ممکنه هم خودت اذیت بشی هم من . اما از اونجایی که اطرافیان گفتن باید 2 سال قمری باشه و شیر  دادن بعد از اون ضرر داره ، 21 آبان یعنی 23 ماه و 2 روزگیت تصمیم به قطع شیر گرفتم ...البته با کمک و راهنمایی مامان    خوبم و دختر خاله گلم نرگس جون که تجربیات خوبشو در اختیارم گذاشت از روز قبل از پروسه شیر گرفتن ،خیلی کمتر از حد معمول بهت شیر دادم و روز 21 آبان...
2 آذر 1395

23 ماهگی جان جانان

سلام عزیز مامان ... سلام نفسم ... 23 ماهگی مبارک خوشگل من ... قربونت برم عزیزم که روز به روز داریم به تولد 2 سالگیت نزدیک میشیم و من همچنان  معتقدم که چقدر زمان داره زود می گذره و این 2 سال بهترین روزهای زندگی من بوده ... این روزها بیشتر درگیر تدارکات تولدت هستم و به خاطر همین کمتر به وبلاگت سر می زنم . تقریبا گیفت های تولدت و تزیینات شو انجام دادم اما بالاخره تولده و هزار تا کار ... بعضی وقتا یه حرفا یی می زنی که واقعا ما تعجب می کنیم انگار نه انگار که هنوز خیلی کوچولویی و یه قول معروف 2 سالت  هم نشده ... ولی حسابی شیرین زبون و عسلی هستی و همگی عاشق کارات و حرفات هستیم ... خیلی کنجکاو هستی و هر چی ی...
20 آبان 1395

22 ماهگی عزیز دردونه

سلام دختر نازم ... سلام خانوم خانوما ... باز هم  یه پست جدید واین بار 22 ماهگی عشق مامان ... 22 ماهگیت مبارک عزیز دلم ... هر روز که میگذره یه ورق جدید به دفتر زندگی شما و البته ما اضافه میشه اما از اونجایی که روز به روز بزرگتر و البته شیرین  تر و نمکی تر میشی؛ دوست دارم زمان بایسته و من حداکثر استفاده رو از این موقعیت ها بکنم ...      این ماه واسه شما با شروع ماه محرم همراه بود که این در واقع دومین محرمی بود که شما در کنار ما به هیئت و عزاداری  می اومدی ... یه اتفاق جالب هم اینکه یه شب بابایی اینا اومدن خونه ما و می خواستن برن مجلس عزاداری خاله فاطمه  هم شما رو آماده کرد و با خو...
24 مهر 1395

سفر یزد و ویروس و مریضی ...

سلام عزیز دل مامان ... قربونت برم مامانی که این روزا رو با مریضی و ویروس و ... داری می گذرونی.. پست قبلی که برات گذاشتم اسهال و تب شدید داشتی که به اولین عروسی یزد نرسیدیم . اسهال و تبت بعد دو روز خوب شد  اما خارش های کف پات و دستات ادامه داشت تا شنبه که رفتیم یزد  ... من و شما و بابایی و البته خاله مرجان هم باهآمون بود . اولین سفری بود که همش تو راه خواب بودی و البته یه کم هم تب داشتی .... یزد که رسیدیم گفتم شاید گرمازده شدی  همش بی حال بودی ولی شب هم سرفه های خراب کردی ...  طول روز خوب بودی ولی شبا همش سرفه می کردی تا روز عروسی که با بابایی و مامانی بردیمت دکتر تو یزد (مامانی و خاله  فاطم...
1 مهر 1395

مریضی

سلام عزیز مامان ... سلام نفسم ... نمی خواستم این پست و برات بزارم ولی چون دلم گرفته بود تصمیم گرفتم دوباره برات این مطلبو بنویسم .. قرار بود امروز  عصر بریم یزد آخه فردا عروسی دختر عمه من بود . دیروز هم همه کارآمو کردم و شب که از خونه مامانی اینا اومدیم ، بردمت     حمام . شب ساعت 4 بود که دیدم داری تو تب می سوزی اینقدری که سینک ظرفشویی آب کردم و یخ هم انداختم توش و نشوندمت کنار سینک و پاهاتو کردم تو آب ... الی بمیرم برات که حتی  تو مریضیت هم خوش اخلاقی ... خلاصه تا ساعت 7 بیدار بودیم و بعد خابیدی.. دوباره ساعت 10 دیدم بدنت داغ شده دوباره استامینوفن بهت دادم ... از    خواب هم که ...
22 شهريور 1395

21 ماهگی دردونه خانوم

سلام عشقم عمرم نفسم همه کسم ... سلام نازنین من ...  21 ماهگی مبارک فرشته کوچولوی من ...    این ماه اتفاق جدیدی که افتاد ازدواج مجدد باباجی بود ... گرچه خیلی خیلی جای مامان جون خالیه و هیچ کس نمی تونه     جای اونو پر کنه، ولی تو این 1 سال فوت مامان جون باباجی خیلی تنهایی کشید، گرچه ما خیلی سعی کردیم تنهاش نزاریم     ولی خب هیچ کس نمی تونست مثل یه همسر براش باشه و این شد که باباجی مجدد ازدواج کرد و در نتیجه شما صاحب  یه عمو و عمه جدید شدی  و خیلی قشنگ اسم این عمه و عمو ی جدید و میگی : مهیار ؛ شپیکا (شکیبا  )   این روزا به قدری شیرین و دلبر...
19 شهريور 1395